تبليغاتX
می مانم

بوسه هایم را پذیرا باش

گرم و مهربان

مثل ستون دستان تو

که سقف زندگیم

سالهاست بر آنها تکیه کرده است...

+ نوشته شده در  90/11/04ساعت 19:38  توسط مرضیه   | 

دیدی آخر من ماندم و تو

تلاشم برای گرفتن دستهایش بی نتیجه ماند

                                               و مهربانی رنگ غم گرفت

دیدی او با من نیامد

و من

تنها شدم

و ماندم در کنار تو

دیدی بزرگ شدنم را

هجرتم را٬ رهایی ام را

دیدی انگشتانی را که پیر می شوند میلرزند می میرند

و سرودهایی را که از پس هر زندگی به جا می ماند...

 

پ.ن: من حالم کاملا خوبه.

+ نوشته شده در  90/02/17ساعت 21:31  توسط مرضیه   | 

تو مهرباني!

تا دلم بخواهد دستان نيازم را مي گيري و سرشار مي كني

+ نوشته شده در  89/10/03ساعت 13:52  توسط مرضیه   | 

می گوید چرا وبلاگت را آپ نمی کنی؟

می گویم کلمات نمیآیند...

می خندد

شاید نمی داند این روزها کلمات در قلبم شورش کرده اند

می خندم

انگار نه انگار سفیدی صفحات نانوشته هر روز دیوانه ام می کند...

+ نوشته شده در  89/09/14ساعت 20:26  توسط مرضیه   | 

نمی دانم چرا یک وبلاگ شعر زدم. البته می دانم. روزی که این وبلاگ را ایجاد کردم معتقد بودم که شعر تاحدودی از جنس دیوانگی است. از شعرهایی هم که ارتباط مستقیمی با حوادث سیاسی و اجتماعی روز داشت خوشم نمی آمد. برای دیوانگی های دلم می نوشتم. برای بیان احساساتی که با هیچ انسان عاقلی نمی شد در میان گذاشت. اما حالا نمی دانم جای شعر در این زندگی کاملا عاقلانه فعلی ام کجاست. کلمات دیگر دوستم ندارند. آنها راه خودشان را می روند من راه خودم را. هیچکدام هم دلتنگ هم نمی شویم...غم انگیز است اما این هم بخشی از زندگی من است...

اینها را گفتم که تامدتی توجیه آپ نشدنم باشد...تا بعد

+ نوشته شده در  89/07/11ساعت 7:51  توسط مرضیه   | 

بوي تو را مي شنونم

در ميانه عطرها و ادكلنهاي آدمها كه توي تاكسي مي پيچد

بوي تو متمايز است

تمايزي از جنس خلسه

فرو مي روم و بيرون نمي آيم

اما هنوز معتاد نشده ام

هنوز کمی مانده وقتي مي آيي بوي تو را حس كنم

وقتي حرف مي زني لحن صدايت را تشخيص دهم،

هنوز مانده صداي پايت را کاملا بشناسم

هنوز هنوز ... اما مي داني كه مي توانم.

انگشتان اعتمادت را بر شانه هايم حس مي كنم

حس مي كنم باورم كرده اي

حس مي كنم مرا مي خواني آن زمان كه هجوم آدم ها تنهاييمان را بر هم مي زند

تو بي شائبه مرا مي خواني و من سرشارم...

+ نوشته شده در  89/05/28ساعت 11:35  توسط مرضیه   | 

فراتر از هر شعری

روحی است که اوج می گیرد

 و ناگهان در تلاطم گریه های بی امان خویش

                                                          می بارد

برای من

تو آن روح بلندی

                      که یک شب گریستی

و دستان من ابری

                     که اشک های تو را می چکد...

اکنون

برایم شعری بخوان! 

+ نوشته شده در  89/03/27ساعت 18:49  توسط مرضیه   | 

امروز

دلم هوای تو را کرده است

تا با هم در جاده بی انتهای درستی حرکت کنیم

و بگذاریم همه آنها که می خواهند بر ما بخندند با خنده های خود دلخوش باشند...

+ نوشته شده در  89/03/21ساعت 19:56  توسط مرضیه   | 

وقتی تو هستی

احساس بی نهایت خوشبختی با من است....

+ نوشته شده در  89/03/18ساعت 22:45  توسط مرضیه   | 

وقتی هیچ شعری براي زمزمه كردن ندارم

                    لحظه هاي بي امان با تو بودن

                     در رگ هايم جاري مي شوند

من مي مانم و شعر زندگي

                    كه جرعه جرعه آن را مي نوشم...

+ نوشته شده در  89/03/12ساعت 16:22  توسط مرضیه   |